"فرا شعر ، فرا داستان"
درباره ی پاره روایت...
پاره روایت بازنویسی مکاشفاتی است که در سیری کیهانی مشاهده می شوند و بدون در نظر داشتن زمان و مکان راوی را به دیدن عریان خود در هستی و هستی در خود می نشاند...
راوی قبل از این که تصمیم به نوشتن گیرد، از کناره های دنیا پرده بر می دارد و جهان را دید می زند سپس به وقت نگارش با قرار گرفتن در خلسه ای بی وزن فضای روایت را بر اساس تجربه های کیهانی و روزمره گی های زندگی باز آفرینی می کند. راوی پاره روایت در روح مشترک محو می شود تا به حقیقت اشیاء دست یابد و هستی را همان گونه که هست مشاهده کند.
پاره روایت به نوعی نیز پاسخ به سئوال های بنیادین انسانی است که با فنا شدن خود در وحدت پاسخ اش را در می یابد و خودش را جواب تمام پرسش ها می بیند. با این که پاره روایت ظاهری شبیه شعر دارد ولی به واسطه ی ذات کاشفانه اش از ژست های مرسوم شاعری کناره می گیرد و در مسیر حیرت و تجربه با عشق خود طی طریق می کند...
پاره روایت گاهی شعر است و گاهی داستان و البته نه شعر است و نه داستان.
پاره روایت ماوراء هر نوع شکل، فرم، اندیشه، پیام،کلمه و معنی بوده...
به همین دلیل قابل تعریف و انتقال نمی باشد بلکه قابل تجربه کردن است.
پاره روایت یعنی نگاه کردن به هستی همان گونه که هست.
پاره روایت یعنی نگاه کردن به دیدنی ها و رِؤیت ندیدنی ها بدون هیچ دخالتی از جانب پیش فرض ها و بی کم و کاست و فزونی بر ارج و ارزش آن ها...
پاره روایت نه علم است و نه فلسفه، نه تعلیم است و نه تربیت، نه مذهب است و نه اخلاق، نه حکمت است و نه اسطوره...
پاره روایت بُعد دیگری از زندگی است
شیوه ای برای رهایی
پاره روایت نوعی مهاجرت است از خود به خود!
در چنین وضعی تمام تضاد های انسان با خود و پیرامون از بین می رود و جای آن را تضادِ تضاد ها پر می کند .
یعنی حقیقت روح و جسم آشکار خواهد شد و پرده از واقعیت اشیاء برداشته می شود .
راوی با هیجان و حیرت یک کودک و درک و فهم یک پیر فرزانه دنیای پیرامون اش را مشاهده می کند و در فضای آن به مکاشفه می پردازد.
مقصد از این هجرت آرامش ابدی ست.
آرامشی ورای این دنیا
آرامشی فرا مذهب ، فرا عرفان ، فرا دانش ، فرا هنر ، فرا آگاهی و...
حقیقتی که با رسیدن به بک زندگی خارج از محدوده ی داشته ها و ساخته های نسل های پیش از خود به دست می آید.
پاره روایت جوهر زندگی می باشد و تبدیل صفر به بی نهایت. پاره روایت همه جا هست و هیچ جا نیست. پاره روایت اشتیاق به زندگی و استقبال از مرگ است. پاره روایت یعنی یکی شدن با کائنات و تمام هستی را به اختیار خود در آوردن. پاره روایت با همه هست و با همه نیست. پاره روایت هستی و نیستی ست. پاره روایت آغاز و انجام است. پاره روایت خدا را تجربه کردن است. پاره روایت خدایی کردن است...
راویِ پاره روایت در جایگاه خالق می نشیند و با کشف حقیقت، لحظه ها و تصاویر پویا و تازه ای خلق می کند که همواره با روان آدمی در ارتباط هستند.
اگر که سروده ی ما دارای زیرساخت ادبی و تجربه های شاعرانه و سیر شهودی باشد صد در صد به عنوان یک اثر هنری موقعیت و جایگاه ویژه ای را کسب می کند، در غیر این صورت باید بگذاریم تا گذر زمــان جـای آن را به ما نشان دهد. تنها موقعی سروده ی ما نامِ پاره روایت را یدک می کشد که از روح جمعی کیهان نشأت گرفته و با محو شدن راوی در کائنات جاری می شود. راوی فقط تجربه های خودش را در اختیار مخاطب قرار می دهد تا او را به مکاشفه اش دعوت کند. هدف پاره روایت این است که مخاطب را با راوی همسفر کند تا منزل به منزل طی طریق کنند. یعنی سیر و سلوکی شاعرانه را در ذهن خود تجربه نمایند.
بدون شک پاره روایت جزئی از یک روایت کلی است که چیزی به جز روایت زندگی نمی باشد. پاره روایت هم مانند زندگی کاملاً غیر منتظره است.
در واقـع هـر پاره روایت بیـان گـر کشف لحـظه ای اسـت کـه مـا را به تمـاشـای حقیقـت خـود می خواند. این لحظه می تواند لحظه ی حال باشد یا این که قبلاً رخ داده یا در آینده اتفاق خواهد افتاد. پاره روایت بُعد زمان و مکان را در خود شکسته است. این انسان است که با قرار داد هایش زمان و مکان را به گذشته و حال و آینده محدود کرده است.
پاره روایت به نوعی مکتب فردی سیر و سلوک است که راوی را منزل به منزل جلو می برد و تکه تکه پرده را از روی روایت بر می دارد تا کی به منزل آخر برسد!
ما اختیار خود را به دست پاره روایت سپرده ایم. در این جا شاعر یک راوی ِ سالک است و شعر همان مراد. لحظه ی سرودن جذبه ای ست که راوی مرز مرید و مراد را می شکند و خود را در روح هستی گم می کند.
اگر همسفر یا مخاطب پاره روایت خودش را در روح قصه گم کند این احساس را تجربه خواهد کرد در غیر این صورت فقط با خواندن واژه ها و جمله ها و فرم پاره روایت سرگرم شده است.
در واقع هر کس می تواند مخاطب پاره روایت باشد، مهم این است که حس و حال روایت را درک کند و با خوانش متن در فضای پاره روایت غرق شود. چون راوی هم فقط به وقت سرودن در بطن ماجرا قرار دارد و بعد آن مثل مخاطب در شعاع پاره روایت قدم می زند.
یعنی راوی به وقت سرودن همان وجود واحد است که در ابعاد گسترده می تواند روح جمعی حاکم بر هستی باشد.
راوی هنگامی که در خود غرق می شود و فضای پاره روایت را لمس می کند ناخودآگاه با طبیعت و محیط تازه انطباق پیدا می کند و به مرور در می یابد که گریزی از خواست هستی نیست،پس با حرکتی منظم به سمت روشنایی و آرامش گام بر می دارد.
حالا دیگر راوی به ندرت پایبند طرح و برنامه ی از پیش طراحی شده است و امور زندگی اش به طور خلاقه پیش می رود. در نتیجه الگوی زندگی او کمتر دچار کلیشه می شود. به این ترتیب زندگی روزمره ی او هم با نظم آهنگ درونی و فضای پاره روایت هم سو و هم جهت می شود. هرگونه شک و تردید از هستی و دیدگاه شاعرانه اش کنار می رود و با تمام ذراتِ وجود، آزادی را حس کرده و به اوج آرامش خواهد رسید.
پاره روایت می تواند همه ی این ها باشد و هم چنان هیچ کدام این ها هم نباشد!
" زلما و رضا بهادر "
"هزار فرسخ بهانه"
می بینم اش و نمی دانم!
پیدا نشد کدام لحظه باز می گردد
آن روح که با اولین طنینِ شور گریه
از کودکانه ی من پر کشید و
به دریای توفانی
غریب رفت...
سال های رفت و شد
آن قدر عجولانه در زدند
که آن گریز را نه رویای آب ماند و نه غربت رود...
هیچ اورادی هرگز
حریف شن باد پر علامت ما نشد!
سئوال های دریا را
پشیزی نمانده جز شکسته کوزه ای
که بوی خیام و صدای دور آب می دهد ...
سگ واژه های برهنه در نفیر باد
رسم الخط طلوع و غروب را
تا جزر و مدِ پای پیاده ام زوزه می کشند!
شاید که آن فراری مصلوب
روح نخوانده ام
در هبوط آخرین ستاره
یا افول شب چراغ
به دشت سینه که رنگ احتضار گرفته
برگردد و سوسو ی چشمانم
فروغ بارش را
گمانه ای زند!
شب مثل همیشه می میرد و من
هزار فرسخ بهانه می کارم
برای بی خوابی ...
"زلما بهادر "
"سوراخ روایت"
همیشه یک قرار مهم
در بی اهمیت ترین لحظه ی ممکن
شکل می گیرد
و عشق مثل عیادت
دسته گل هایش را میان فاجعه
آب می دهد...
رفیق تاریکی
کشف هزار تعارف مسموم
به خشک سالی تاریخ قرض می دهد
با این همه هنوز
نسیم تنهایی
مودبانه حجم شبیخون را
فرار می کند...
باران به کنایه
نشانه از جراحت تقدیر است
و ما به رخت خواب
تنها نا امیدی او را آب می شویم!
تاریکِ تاریک است...
من بی خبر
صدای جنگل را
با خیزران لال و کری کشف می کنم!
سوراخ روایت
پهنای دردم را در خود می بلعد و
بستر تالاب
به سینه ی شب گیر می کند
بی پرده چشم من
پیش از ندیدن هم
تمرین تقلب را
در خود تنیده بود...
"رضا بهـادر"
"اقره بسمه زنده ای که مرد!"
روی شکم دراز کشیده ام و سطر سطر گرسنه ام را
در سطل های زباله مکتوب می کنم...
قبلن هم این اتفاق افتاده بود !
خیابان هفده
اُشکوب سوم
یا بلوک شرق
فرقی نمی کند
روزه داران از خواب نیمروزی
به چرت های من بوق می زنند...
مهمانان انهدام صف گرفته اند و
فراش بی خدا
افطاری امروز را پیش فروش کرده است!
چرت های اعیانی تا هر عدد سه دلار پیش رفته اند...
در چرتِ پاره ای
پس مانده ی اذان
سیگار آخرش را دود می کند
چرت های تو از صفر های جیب من جلو زده اند...
کارگران قرآن میان سر گرفته اند و
پرچم های سرخ بر ایستگاه افطاری موج می زنند!
صلوات برای سلامتی کارل مارکس...
سید جلوی معترضان ورد می خواند
خان باجی با تَوَهُمی جمعی
چند ایسم مجانی میان سبیل تاب می دهد
هوا
هوای نئورالیسم ایتالیاست
و کارگران بلوک زنی گرم افطارند
سمبل توهمی ست مشترک میان مکتب ها
این اعتصاب با سبیل های موازی پیوند خورده است
بوی غلیظ علف مهمان ها را به مناظره کشانده و
با آن چه نیست به تماشای هست ها نشسته اند!
به نقل از غیب:
با تو حرف می زنم
تماشای من زیباست
بخوان:
اقره بسمه زنده ای که مُرد...
"رضـا بهــادر"
" چلّه خانه ی بی زاویه "
چهار ساله بودم یا چهارده ساله ؟
نمی دانم
چند شبانه روز نخوابیده بودم
و طبق معمول هر شب
لب هایی می آمدند و
بیدار خوابی ام را مز مزه می کردند
دستان کودکم
روی صورتک های خاکی و تن واره های باد طاق می زدند
تا خوب سریال شبانه را نگاه کنم
دور و برم پر شده بود از آینه های بی خواب
و عقربه ها درست روی شاهراه کیهانی
گیج می خوردند
حالا دیگر چله شکسته بود و
خواب های من
با رقصی قدیمی
پاگرد آخر را دور می زدند...
در آخرین پله های شهر
تنها دل سپرده بودم
به ابرهای زاغه نشین
که در گذر ازکسالت این سال های خمیازه دار
تارنمایم را کشان کشان
تا چله خانه ی بی زاویه عبور می دادند ...
بعد هم از سکوت نمایش به خواب می رفتم
بی آن که بدانم
چند چله مانده
تا نشانی من
بر ملا شود ؟
"زلما بهـادر"
"ساز و دهل و رقص بندری "
وهم بی رنگی پس زمینه ام را احاطه کرده
سلول های تنم درست مثل خوشه های گندمی شده اند
که در مسیر باد بندری می رقصد
اما اشیای وارفته ی خانه
هنوز به هلهله ی مهمانی ام
عادت نکرده اند
راست اش خودم هم کمی می ترسم
از توفان
سونامی
حتی باران
هر چند بدانم دستان مهربانش
زیباترین رنگین کمان را
روی تنم خال می کوبد
با صندلی یک دور کامل می چرخم
سعی می کنم این سمت خانه را
به چرخش دقیق قمرهای منظومه ی شمسی متصل کنم
اصلاً نمی شود
تمرکزم را جای بی ربطی از خانه گم کرده ام
در گیر و دار همین حالات
صدای ضربه ای به پنجره بلندم می کند
قبل از رسیدن ِ من
پاکتی قدیمی از پشت پنجره به اتاق می افتد
جای خودم خشک می شوم و چمباتمه می زنم به قرن ها ی دور
در خانه ی پدری روی یک کاناپه نشسته ام
و پیش خدمتم پاکت نامه ای برای من باز می کند
با خطی عجیب و سحرآمیز نوشته:
از طرف معبد ناتو
«من
نوستراداموس... به
تو که این نوشته را می خوانی
قبل از هر چیز باید بدانی
در پیش گویی هایم
بعضی چیزها از قلم افتاده
پس منتظر مکتوب های بعدی بمان...
روزی فرا می رسد
که دریاهای آبی هم سرخ و سیاه شوند
روزی همین بشر به چشم خواهد دید
سایه هایی شبیه آدمی
کنارش در رفت و آمدند و
با آن ها ارتباطی تنگاتنگ برقرار می کند
روزی نزدیک
تو هم می بینی
دایره ای بدون روح
محیط همه را اشغال می کند و
سد گذر ناپذیر مرگ شکسته می شود
اما فقط در یک صورت
شما آدم ها همگی رو به آسمان دراز بکشید
و شما آدم ها
روی دراز کش آمده ها خاکی غنی شده آوار کنید
آن روز می رسد
شاید خود شما که نامه ی مرا تمام می کنید
روی دیگر ِ آن روز پا به پا بشوید ...»
باد جنوب دوباره پنجره را می کوبد به فکر ِ من
کف ِ اتاق همیشگی ام نشسته ام و
به کاغذ توی دستم نگاه می کنم
پائین صفحه به خط کم رنگی نوشته است:
« پی نوشت :
نشانی ام را اگر خواستی
از نقاب ِ همسایه های پائیز بپرس»
حالا باران به سقف اتاق رسیده
انگار مادرم میان ِ راهرو ساز و دهل می زند
و پستانش را به سمت اتاق چنگ می کشد
باید غروب نیامده
جنازه ام را تحویل ِ بازماندگان دهم !
"زلما بهادر"
................................................................................
"شک مشترک"
با چشمانی خالی از تراکم راه
پشت کرده ام به دریای مرده و
بر ابرهای کور مهاجر
پرنده می کشم
این سمت ها سوای عابران
مسافری عجیب برای خودش گیج می خورد
افق های بی جهت ادامه ی مرا خواب می کنند
خواب های من کشیده می شوند روی دو چشمت
من با توام
و این شک مشترک
مستم نمی کند !
این گوشه بی دلیل
عابر به خواب ابر
کلاغی پرانده است
من بی هوا برای کودکم پرنده گرفته ام
تو دست برده ای در غزل های قدیمی حافظ
کودک به جان شاعران معاصر افتاده
قمر در عقربی ست برای خودش این شب مهتاب ...
فلانی از امتداد افق داد می زند :
پرید !
من می پرم از خواب
پرنده از چشمان آسمان پریده است
مستی از مسافر
کلاغ از دل ابر
و مهتاب از ترانه ی شب
با چشمانی خالی
پشت می کنم به دریای مرده و
پیراهنم را رها می کنم میان باد
زندگی از همین جا ادامه می یابد ...
"رضا بهادر"
" با مرگ... "
با مرگ از کنار رخت خواب می گذرم
من کودکم
و حیاط
عصرانه ام را گم کرده است ...
سایه ی آجرها روی نان افتاده
همسرم می گوید :
زنگ می زنند !
همسایه است
باد ها را به دیدن ما آورده
دست می دهیم و رها می شویم
نان از دهن نیافتاده
پیر می شود
همسایه های مخفی در صدای آجرها دراز کشیده اند
مرگ
زیر سایه ی دیوار لم داده و
خواب های ما رها شده اند میان افراها ...
دخترم با درختان افرا و سپیدار
نسبت محرمانه ای دارد
تو می دانی و باد
چه نام هایی را با خود پیر کرده ایم
دارد دیر می شود
همچنان از مسیر دیوارها سایه می چکد
خواب ها رهای مان نمی کنند
جاده پیراهن اش را پاره کرده است
ما مرگ را فراموش می کنیم
آفتاب می بارد ...
" رضا خان بهادر "
...................................................
" از ما بهتران و پائیز رهگذر "
سرم را روی کتاب ها می گذارم و
در دنیای از ما بهتران سوژه می شوم
از آخرین دوئل باد
بارانی نمی گذرد
که به دنج ساکت ام می لغزم
و چند کلمه را بهانه می گیرم برای دلتنگی...
مدتی هست
که این هاشورها
سوژه ای تازه پشت بارانی ام قایم کرده اند
نیروی دافعه هم خیلی موذیانه
تلاشم را برای گرفتن مداد
به ریشخند می گیرد
فکرهای لعنتی آن قدر قد کشیده اند
که دستم هم به آن ها نمی رسد
پائیز رهگذر برای خودش گل داده است
آماده می شوم تا با اولین عابر کوچه
روز تازه ام را در پناه پنجره گم بکنم
دیگر غروب و پائیز
نم نم باران و
شکوفه های سرراهی
هیچ گره ای از خط های کور من باز نمی کنند
بی دخل و تصرف خود آگاهم
سررسید کهنه را می بندم و
سُر می خورم به شعری این روزگار
روزگار...
" زلما خان بهادر "
.................................................................................
وبلاگ اختصاصی رضا بهادر (قبرهای دست دوم) به روز شد:
چرت های اعیانی تا هر عدد سه دلار پیش رفته اند
در چرتِ پاره ای
پس مانده ی اذان
سیگار آخرش را دود می کند
چرت های تو از صفر های جیب من جلو زده اند
به نقل از غیب:
با تو حرف می زنم
تماشای من زیباست
بخوان:
اقره بسمه زنده ای که مُرد...
"سطرهایی از آخرین پست قبرهای دست دوم"
"زن و موش"
موش واژه هایی شلخته
زاد و ولدی بی تکوین را
در حجم مغزم به بازی گرفته اند...
سُر می خورم باریدن موش ها را
بر سفیدی ناطق
که ناخواسته ی تشکلی کاهی
مشکوک یک تعقیب
از جیوه و کربن
هاله های مرا می بلعد و بازیافتم
به هیبت مداد می نشیند...
سَر می روم از مُدل تازه و
دوخته می شوم به قاتلی سربی
با تعجبی مثل علامت « ! »
می پرسم از نقش زن به تنهایی
تو این همه موش را
تله ای بر نمی آیی؟!
نوک در مداد به نیمه نمی رسد
که جیغ از حمله ی موش ها
شکاف کاغذ را پاره می کند و سُر...
زن
کاغذ
قیچی...
"زلما خان بهادر"
" فرصت خاموش "
شب از بازی کوچه ها بالا کشیده بود
و فرصتِ پاسبان
رویای خورشید را قدم می زد
تنها
ضربان قلبم
استخوان های سینه را می جوید
و آینه
از حقوق اشباح سر رفته بود
با اتفاق من
قشلاق چشمانت
در جیب پالتویی به رقص درآمد و
ارواح بیکاره
لب های تشنه را
اشاره می دادند به چرخ احتضار
مسیر پاسبان
پای شبانه را
بوسه بوسه بر خود می کشید
و کثرت دلتنگ...
فرصت خاموش...
جناق شکسته...
حلقه ی بیمار...
یار !
"رضا خان بهادر"
"مسافر"
ایستگاه راه آهن شلوغ بود
هیچ کدام از مسافران به قطار نرسیدند
از پله ها بالا رفتم
کنار ریل
زنی نشسته بود شبیه مادرم
اطلاعات ایستگاه اسم مرا صدا می زد
به نیمکت زن نزدیک شدم
خواستم صدایش...
بلند شد
همراه جمعیت حرکت کردیم
چمدان را زمین گذاشت
از پشت سر صدایم زدند
مادرم را دیدم
وقتی که برگشتم
چمدان تنها بود
چراغ های ایستگاه روشن شدند
دنبال زن گشتم
دیگر ندیدمش
مادرم از پله های ایستگاه پایین می رفت
در کوچه صدای سوت قطار می آمد .
"رضا خان بهادر"
"اهل هوا"
یادم نمی آید
می خواستم به جان کدام هوایی خسته قسم بخورم
که...
مهم نیست
حالا که صدای آفتاب در آمده
باز این دل چشم به راه
انحنای عجیب هیچ کلمه ای را
باور نمی کند
راست یا دروغ یک بار
از بچه های کوچه شنیده بود
در سبد هر مسافری که از آخر دنیا می آید
می شود کمی ماه پیدا کرد
در گیر و دار همین حرف
همسایه ی شمالی اش
که از سفر ساده ی جنوب برگشته بود
صدایش زد و گفت:
فکر می کنم فهمیده باشم چرا
آن سنجاقک قرمز
پشت پنجره خشک اش زده !
حتماً یکی از بچه های من
راز دخترک اهل هوا را
فاش کرده است !
"زلما خان بهادر"
" صفحه ی حوادث "
باید می رسیدم
فرقی نداشت
روزنامه های صبح
خبر از راه های مسدود داده بودند
آیینه ها از شمال و جنوب جاده می ریختند
دریا می گفت : تو هیچ وقت نمی رسی
پاهایم مثل براده
از امتداد افق دور می شدند
سفر که آغاز شد
گوشم به هیچ دریایی بدهکار نبود
تابوت ام را دیشب در اتاقک نعش کش
خاک کرده بودم
هیجان جاده مسیر آیینه را در پلک هایم
سرکوب می کرد
به جنگل که رسیدم قطب نمای رو به عقب
سایه ی مشکوکی را به تابوت ام اشاره داد
مرداب رو به رو
اتاقک نعش کش را درسته می بلعید
ماده جغدی بی پلک
لابه لای دو شاخه ای یخ زده
جنون را به تماشا نشسته بود
ادامه ی جاده
مسافران ممنوعه را
به صفحه ی حوادث مهمان می کرد
آیینه ای از دور
چشمان پر رنگ ام را نشانه گرفته بود
من دیر می شدم
فرقی نداشت
روزنامه های عصر
غروب را به صفحه ی اول ضمیمه کرده اند
چشم های من بر جلد روزنامه
کم رنگ تر از خودم
نگاه می کنند.
"زلما خان بهادر "
"این بالا..."
آن پایین
چند پله قبل از آمدنم
مرده بودی و دستانت
آب را اشاره می دادند...
بالای پله ها
خواب می دیدم
رودخانه در دستان محکومت
شکاف می خورد و من
سنگ می شدم میان ماهی ها...
آب می چکید
پلک های منتظر...
آب های مروارید...
راه های بی پله...
راه پله را شبانه می غلطم
رودخانه از شکاف لب هایت
ماه می نوشد
ماهی میان سفره ی مروارید
آب می شود...
این بالا
چند بار قبل از ندیدنت
من مرده بودم و چشمانم
آب می شدند...
"رضا خان بهادر"
"شش در کندو"
شهر در هویت خود گم شده بود
و پتوی جوانی ام
اکسیژن را از آبی مایل درسته می بلعید
من نمرده بودم
بخار آسمان طاقت زنبورها را خیس کرده بود
ضیافت پاییز رویای مرا گاز می گرفت
دشمنان از هر جهت وزیده می شدند
من تنها می گریختم
دریا به هیچ کس امان نداد
مرده گان مسموم
جراحت باغچه را تکرار می کردند
تشویش های ذهن یک زنبور
میز را به سمت تجزیه می کشاند و
عسل های پشیمان
انگشتان باریک ملکه را لیس می زدند
من
در خواب نیمروزی
امواج دریا را پاره می کردم و
آسمان را ماغ می زدم به ایوان فردا
زنبورها
تاوان پاییز را به آب می دادند
بکارت ملکه
شش در کندو را جیغ می کشید.
" رضا خان بهادر "
" صلیبی از جنس ژاندارک "
پشت ترافیک
سئوال های زنی ریز نقش
بی آیینه ردیف شده اند
در نقطه های کور من
حوصله ام سرخ می شود و
برخورد چند سئوال
مژه هایم را شانه ی خواب می کشد
چراغ راهنمایی هنوز رنگ نپرانده
که چرایی در هیبت زمخت هانیبال
اضافه وزن پلک هایم را می گیرد و
بی مقدمه می پرسد : چرا ؟
جواب
آتش زیر خاکستر است
می گویم :
بیشتر از آن چه تو می بینی
می دانم
اما
با صلیبی از جنس ژاندارک
غسل سکوت گرفته ام
مگر نه این که من یک زنم ؟
مشاجره بماند برای بعد
فعلاً
با کمی پیاده روی موافقی ؟
" زلما خان بهادر "
...........................................................................
وبلاگ قبرهای دست دوم با سه شعر کوتاه به روز شد
وبلاگ انکــیدو با قیلوله به روز شد...
نگاهی به کتاب شرح حاشیه تالیف احمد بیرانوند
چند شعر از "زلما بهادر" در شهرگان - پنجشنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۸۹
"نهنگ ِ دیوانه و سایه های بازیگوش "
انگار کش آمده ام
هر چه قلاب می اندازم
باز هم واژه های هزار پا
از دیوارهای ذهنم سُر می خورند
و در امتداد ِ فصلی بیمار ناپدید می شوند
شاید مقصر
دست های نامرئی ای هستند
که شبانه می آمدند و در خواب
انگشتان ِ باریکم را روشن می کردند
احساس می کنم
نهنگی دیوانه
سایه های بازیگوش ام را یک جا بلعیده و
بین ِ دو دریا حبس کرده است
برای دل خوشی
لامپ ها را خاموش
و فانوس عتیقه ی مادربزرگ را
کبریت می زنم
در تاریکی صدایی عجیب
گوش هایم را آژیر می کشد
می بینم بسته ای مسکن
روبه رویم رژه می رود
و نجوایی از سیاهی ِ جنگل
پوست کنده می گوید :
مقصر ما نیستیم
فکری به حال این میگرن مزمن کن
که قاموس واژه ها را
به کما برده است
بسته ی قرص را که باز می کنم
اشیاء رنگ پریده ی خانه
بی مقدمه می زنند زیر خنده ...
"زلما بهادر"
"بوی غلیظ دیوانه گی"
شب ها که به کوچه می روم
بوی غلیظ دیوانه گی ام
رج می خورد به ستاره ای تنها و
در حفره های فراموشی
دنبال بادبادک کودکی ام
جا پای پرسه را به ابرهای غریبه می سپرم
آن قدر که باران ببارد و
راه خانه در ازدحام خاطره تاریک شود
به پشت سر نگاهی نمی کنم
ادراک خالی خیابان
هیچ راهی را به خاطر من پس نمی دهد
ناچار می روم به رد ستاره
وجب وجب کیسه های زباله می چینم
و از لا به لای خیابان بی دلیل
جارو کشان قدم های خیس ام را شماره می زنم
انگار از میان شب
ستاره ای ساکن
پا به پای من فرار کرده است ...
"رضا بهادر"
_____________________________________
وبلاگ مرگ نمایشی زنی در اتاق خواب به روز شد
چند شعر از رضا بهادر در نشریه شهرگان (شهروند ونکوور)
شعر سیندرلا سروده ی زلما بهادر پرخواننده ترین مطلب در نشریه شهروند
مجوعه شعر جدید داریوش معمار با نام اسطبل توسط نشر چشمه منتشر شد
وبلاگ رضا بختیاری اصل با شعری از کتاب رویا یا تعبیر خواب عشق شما به روز شد

